ترجمه فارسي و متن آواز شوخي از مسعود بختياري (زنده ياد بهمن علاءالدين)
چار سوار چي گُنج شير وينه دم تش
صيدال بك و مَندني فرهادِ جونبش

چار سوار چي گُنج شـير وينه دم دي
صيـدال بـك و مَندني فرهـاد و هــادي

اندكا مدم بُهار چشمه بُنه جاز
دستتِ ماري زنا اوستا تفنگ ساز

دستت ماري زنا تفنگ نسازي
مُون بور هف تير خَرد در اُوي به بازي

آصيدال دِرَو بكَش دوالِ تنگه
نومدار خون ز نو نها بُناد جنگه

آصيدال دِرَو بكَش دوالِ زينَ
نومدار خون ز نو نها جنگه پسينَ
آواز شــَـوخين (شبيخون)
چهار سواركار مثل زنبور بزرگ (1) اومدن جلوي آتيش (اشاره به: آتش گلوله و جنگ)
«صيدال بك» و «مندني» و «فرهاد» پسر جهانبخش

چهار سواركار مثل زنبور بزرگ اومدن جلوي دود (اشاره به: دودي كه در جنگ و تيراندازي بوجود مياد)
«صيدال بك» و «مندني» و «فرهاد» و «هادي»

«انديكا»ي هميشه بهار! چشمه‌ي «بنه جاز» (2)
دستت را ماري بگزد استاد اسلحه‌ساز

دستت را ماري بگزد استاد اسلحه‌ساز، كه تفنگ نسازي (3)
اسب ماديان زرد رنگ، هفت تير خورد و به بازي (حركت) در آمد

آقا صيدال در بيا و كمربند سفت‌تر بكن (4)
كه نامدارخان دوباره بنياد جنگ رو گذاشت

آقا صيدال در بيا و كمربند زين رو سفت‌تر كن
كه نامدارخان دوباره جنگ دم غروب (بعد از ظهر) رو به پا كرد